تبلیغات
نـــــوشتـه های مــــــــن
 
نـــــوشتـه های مــــــــن
 
 
بازی آنلاین

شاید آنروز كه سهراب نوشت
تا شقایق هست زندگی باید كرد ، خبری از دل پر درد گل یاس نداشت

باید اینجور نوشت!
هرگلی هم باشی ، چه شقایق چه گل پیچك و یاس ، زندگی اجباریست!!




نوع مطلب :

ارسال شده در تاریخ : جمعه 31 تیر 1390 :: توسط : حمید

تا حالا شده یه اتفاقی خیلی داغونت كنه ؟!!!

من داغون شدم . اصلا حال نوشتن ندارم .

فقط یه خواهش دارم كه هركی این متن رو میخونه واسه شادی روح آبجی سحر من یه فاتحه بفرسته




نوع مطلب :

ارسال شده در تاریخ : جمعه 31 تیر 1390 :: توسط : حمید

یکی از روزها، پادشاه سه وزیرش را فراخواند

و از آنها درخواست کرد کار عجیبی انجام دهند :

از هر وزیر خواست تا کیسه ای برداشته و به باغ قصر برود

و اینکه این کیسه ها را  برای پادشاه با میوه ها و محصولات تازه پر کنند.

همچنین از آنها خواست که در این کار از هیچ کس کمکی نگیرند

و آن را به شخص دیگری واگذار نکنند…

وزراء از دستور شاه تعجب کرده و هر کدام کیسه ای برداشته و به سوی باغ به راه افتادند !

وزیر اول که به دنبال راضی کردن شاه بود بهترین میوه ها و با کیفیت ترین محصولات

را جمع آوری کرده و پیوسته بهترین را انتخاب می کرد تا اینکه کیسه اش پر شد…

اما وزیر دوم با خود فکر می کرد که شاه این میوه ها را برای خود نمی خواهد

و احتیاجی به آنها ندارد و درون کیسه را نیز نگاه نمی کند،

پس با تنبلی و اهمال شروع به جمع کردن نمود

و خوب و بد را از هم جدا نمی کرد تا اینکه کیسه را با میوه ها پر نمود…

و وزیر سوم که اعتقاد داشت شاه به محتویات این کیسه اصلا اهمیتی نمی دهد

کیسه را با علف و برگ درخت و خاشاک پر نمود !!!

روز بعد پادشاه دستور داد که وزیران را به همراه کیسه هایی که پر کرده اند بیاورند

و وقتی وزیران نزد شاه آمدند، به سربازانش دستور داد،

سه وزیر را گرفته و هرکدام را جدا گانه با کیسه اش به مدت سه ماه زندانی کنند…!!!

شما کیسه خود را چگونه پر می کنید …؟!!





نوع مطلب : داستان، 

ارسال شده در تاریخ : جمعه 24 تیر 1390 :: توسط : حمید

چند روز پیش داشتم تلویزیون نگاه می كردم . یكی از مسئولین نظام رو نشون داد كه یه حرف جالبی زد . اون گفتش تو ایران هیچ كسی وجود نداره كه سر گشنه رو بالشت بذاره و بخوابه !!!
من نمی دونم با چه استدلال و جراتی این حرف رو زد !!؟؟ ولی واقعا آدم گشنه تو جامعه زیاده ولی ....
این داستان خیلی قشنگ و دردناكه حتما بخونید ....



معلم عصبی دفتر رو روی میز كوبید و داد زد:سارا....
دخترك خودش رو جمع و جور كرد.سرش رو بایین انداخت و خودش را تا جلوی میز معلم كشید و با صدای لرزان كفت:بله خانوم؟
معلم كه از عصبانیت شقیقه هاش میزد،تو چشمای سیاه و مظلوم دخترك خیره شد و داد زد:
چند بار بگم مشقاتو تمیز بنویس و دفترت رو سیاه و پاره نكن؟ها؟!فردا مادرت رو میاری مدرسه....میخوام درمورد بچه ی بی انضباطش باهاش صحبت كنم!
دخترك چونه ی لرزونش رو جمع كرد...
بغضش رو به زور قورت داد و آروم گفت:
خانوم...مادرم مریضه...اما بابام گفته آخر ماه بهش حقوق می دن...
اونوقت میشه مامانم رو بستری كنیم كه دیگه از گلوش خون نیاد...اونوقت میشه برای خواهرم شیر خشك بخریم كه شب تا صبح گریه نكنه...اونوقت...اونوقت قول داده اگه پولی موند برای من هم یه دفتر بخره كه من دفترهای دادشم رو پاك نكنم و توش بنویسم...اونوقت قول میدم مشقامو...
معلم صندلیش رو به سمت تخته چرخوند و گفت بشین سارا...
و كاسه اشك چشمش روگونه خالی شد




نوع مطلب : داستان، 

ارسال شده در تاریخ : جمعه 3 تیر 1390 :: توسط : حمید

سال ها پیش زمانی که به عنوان داوطلب در بیمارستان استانفورد مشغول کار بودم

با دختری به نام لیزا آشنا شدم که از بیماری جدی و نادری رنج میبرد.

ظاهرا تنها شانس بهبودی او گرفتن خون از برادر پنج ساله خود بود

که او نیز قبلا مبتلا به این بیماری بود و به طرز معجزه آسایی نجات یافته بود

و هنوز نیاز به مراقبت پزشکی داشت.

پزشک معالج وضعیت بیماری خواهرش را توضیح داد و پرسید:

آیا برای بهبودی خواهرت مایل به اهدای خون هستی؟؟

برادر خردسال اندکی تردید کرد و….

سپس نفس عمیقی کشید و گفت:

بله من اینکار را برای نجات لیزا انجام خواهم داد.

در طول انتقال خون کنار تخت لیزا روی تختی دراز کشیده بود

و مثل تمامی انسان ها که با مشاهده اینکه

رنگ به چهره خواهرش باز میگشت خوشحال بود

و لبخند میزد.سپس رنگ چهره اش پریده بیحال شده و لبخند بر لبانش خشکید.

نگاهی به دکتر انداخته و با صدای لرزانی گفت:

آیا میتوانم زودتر بمیرم؟؟؟

پسر خردسال به خاطر سن کمش

توضیحات دکتر معالج را عوضی فهمیده بود

و تصور میکرد باید تمام خونش را به لیزا بدهد

و با شجاعت خود را آماده مرگ کرده بود . . .





نوع مطلب : داستان، 

ارسال شده در تاریخ : جمعه 6 خرداد 1390 :: توسط : حمید

هیچ کلکی در کارنیست!

این بازی بطرز شگفت آوری دقیق خواهد بود! البته به شرطی که تقلب نکنید!
طالع بینی چینی!

سال جدید چینی امسال سال اژدهای آهنین است

که امیدواریم سالی خوش و پر از خوش شانسی برای شما باشد!





نوع مطلب :

ارسال شده در تاریخ : جمعه 6 خرداد 1390 :: توسط : حمید

پدرم همیشه می‌گوید "این خارجی‌ها که الکی خارجی نشده‌اند، خیلی کارشان درست بوده که توی خارج راهشان داده‌اند"

البته من هم می‌خواهم درسم رابخوانم؛ پیشرفت کنم؛ سیکلم را بگیرم و بعد به خارج بروم.. ایران با خارج خیلی فرغ دارد.

خارج خیلی بزرگتر است. من خیلی چیزها راجب به خارج می‌دانم.

تازه دایی دختر عمه پسر همسایه‌مان در آمریکا زندگی می‌کند. برای همین هم پسر همسایه‌مان آمریکا را مثل کف دستش می‌شناسد. او می‌گوید "در خارج آدم‌های قوی کشور را اداره می‌کنند"

مثلن همین "آرنولد" که رعیس کالیفرنیا شده است. ما خودمان در یک فیلم دیدیم که چطوری یک نفره زد چند نفر را لت و پار کرد و بعد... البته آن قسمت‌های بی‌تربیتی فیلم را ندیدیم اما دیدیم که چقدر زورش زیاد است، بازو دارد این هوا. اما در ایران هر آدم لاغر مردنی را می گذارند مدیر بشود. خارجی‌ها خیلی پر زور هستند و همه‌شان بادی میل دینگ کار می‌کنند. همین برج‌هایی که دارند نشان می‌دهد که کارگرهایشان چقدر قوی هستند و آجر را تا کجا پرت کرده‌اند.

ما اصلن ماهواره نداریم. اگر هم داشته باشیم؛ فقط برنامه‌های علمی آن را نگاه می‌کنیم. تازه من کانال‌های ناجورش را قلف کرده‌ام تا والدینم خدای نکرده از راه به در نشوند.

در اینجا اصلن استعداد ما کفش نمی‌شود و نخبه‌های علمی کشور مجبور می‌شوند فرار مغزها کنند. اما در خارج کفش می‌شوند. مثلاً این "بیل گیتس" با اینکه اسم کوچکش نشان می‌دهد که از یک خانواده کارگری بوده، اما تا می‌فهمند که نخبه است به او خیلی بودجه می‌دهند و او هم برق را اختراع می‌کند. پسر همسایه‌مان می‌گوید اگر او آن موقع برق را اختراع نکرده بود؛ شاید ما الان مجبور بودیم شب‌ها توی تاریکی تلویزیون تماشا کنیم.

از نظر فرهنگی ما ایرانی‌ها خیلی بی‌جمبه هستیم.. ما خیلی تمبل و تن‌پرور هستیم و حتی هفته‌ای یک روز را هم کلاً تعطیل کرده‌ایم. شاید شما ندانید اما من خودم دیشب از پسر همسایه‌مان شنیدم که در خارج جمعه‌ها تعطیل نیست. وقتی شنیدم نزدیک بود از تعجب شاخدار شوم. اما حرف‌های پسر همسایه‌مان از بی بی سی هم مهمتر است.

ما ایرانی‌ها ضاتن آی کیون پایینی داریم. مثلن پدرم همیشه به من می‌گوید "تو به خر گفته‌ای زکی". ولی خارجی‌ها تیز هوشان هستند. پسر همسایه‌مان می‌گفت در آمریکا همه بلدند انگلیسی صحبت کنند، حتا بچه کوچولوها هم انگلیسی بلدند. ولی اینجا متعسفانه مردم کلی کلاس زبان می‌روند و آخرش هم بلد نیستند یک جمله ساده مثل I lav u بنویسند. واقعن جای تعسف دارد.




نوع مطلب : چرند و پرند، 

ارسال شده در تاریخ : پنجشنبه 25 فروردین 1390 :: توسط : حمید



گفتم: خدای من، دقایقی بود در زندگانیم که هوس می کردم سر سنگینم را

که پر از دغدغه ی دیروز بود و هراس فردا، بر شانه های صبورت بگذارم

آرام برایت بگویم و بگریم، در آن لحظات شانه های تو کجا بود؟

گفت: عزیزتر از هر چه هست، تو نه تنها در آن لحظات دلتنگی

که در تمام لحظات بودنت برمن تکیه کرده بودی،

من آنی خود را از تو دریغ نکرده ام که تو اینگونه هستی،

من همچون عاشقی که به معشوق خویش می نگرد،

با شوق تمام لحظات بودنت را به نظاره نشسته بودم

گفتم: پس چرا راضی شدی من برای آن همه دلتنگی، اینگونه زار بگریم؟

......




نوع مطلب : الهی نامه، 

ارسال شده در تاریخ : چهارشنبه 24 فروردین 1390 :: توسط : حمید

دشتهای آلوده ست

در لجنزار گل لاله نخواهد روئید



در هوای عفن آواز پرستو به چه كارت آید ؟

فكر نان باید كرد

و هوایی كه در آن

نفسی تازه كنیم



گل گندم خوب است

گل خوبی زیباست

ای دریغا كه همه مزرعه دلها را

علف كین پوشانده ست



هیچكس فكر نكرد

كه در آبادی ویران شده دیگر نان نیست

و همه مردم شهر

بانگ برداشته اند

كه چرا سیمان نیست

و كسی فكر نكرد

كه چرا ایمان نیست



و زمانی شده است

كه به غیر از انسان

هیچ چیز ارزان نیست .


حمید مصدق



نوع مطلب : شعر و شاعری، 

ارسال شده در تاریخ : پنجشنبه 18 فروردین 1390 :: توسط : حمید



این مطلب ترجمه شده از زبان  آلمانی هست

و بیشتر در خصوص ایرانی‌های خارج از کشور تنظیم شده ! پس لطفا به دل نگیرید.

۱_ هرروز صبحانه چای با نون و پنیر میخوری.

۲_ در روز حداقل ۵ بار از واژه‌های عزیزم / قربونت برم / اختیار دارین / شرمنده استفاده میکنی.

۳_ هر دومین جمله رو با ببین شروع میکنی.

۴_ اگر ساعت ۵ قرار داشته باشی ساعت ۶ از خونه بیرون میری.

۵_ بابا مامانت میخوان که دکتر مهندس شی.

۶_ مامانت حداقل دو بار در روز بهت میگه بچم قربونت بشم.

۷_ تا از یه مهمونی یا عروسی میای شروع میکنی به غیبت.

۸_ هروقت که به یک رستوران ایرانی میری موقع حساب به گارسون میگی قابلتون رو نداره.

۹_ کمد لباسات پر از لباسای ِ مشکیه.

۱۰_ توی توالت خونتون آفتابه دارین !

۱۱_ موقع حساب کردن طوری رفتار میکنی که انگار تو میخوای پول بدی اما همش تعارف شابدلعظیمیه.

۱۲_ هروقت منتظر مهمونت سر ساعت ۱ هستی ساعت ۳ ازش استقبال میکنی.

۱۳_ تو و مهمونای ایرانیت ۳۰دقیقه هم جلو در صحبت میکنید که البته فقط می خواستید خداحافظی کنید.

۱۴_ وقتی میری توالت به نظر میاد که اونجا خوابت برده.

۱۵_ مامانت می خواد دعوات کنه اما دلش نمیاد.

۱۶_ بابات میخواد که دخترش پیشش بمونه.

۱۷_ حداقل روزی یکبار برنج و گوشت میخوری.

۱۸_ سالاد رو بشقابی میخوری.

۱۹_ وقتی مهمون داری یه کاسه ی بزرگ میوه روی میزه.

......




نوع مطلب : چرند و پرند، 

ارسال شده در تاریخ : چهارشنبه 17 فروردین 1390 :: توسط : حمید

پس از کلی دردسر با پسر مورد علاقه ام ازدواج کردم…ما همدیگرو به حد مرگ دوست داشتیم

سالای اول زندگیمون خیلی خوب بود…اما چند سال که گذشت کمبود بچه رو به وضوح حس می کردیم…

می دونستیم بچه دار نمی شیم…ولی نمی دونستیم که مشکل از کدوم یکی از ماست…اولاش نمی خواستیم بدونیم…با خودمون می گفتیم…عشقمون واسه یه زندگی رویایی کافیه … بچه می خوایم چی کار؟…در واقع خودمونو گول می زدیم…

هم من هم اون…هر دومون عاشق بچه بودیم…

تا اینکه یه روز

علی نشست رو به رومو گفت…اگه مشکل از من باشه …تو چی کار می کنی؟…فکر نکردم تا شک کنه که دوسش ندارم…خیلی سریع بهش گفتم…من حاضرم به خاطر تو رو همه چی خط سیاه بکشم…علی که انگار خیالش راحت شده بود یه نفس راحت کشید و از سر میز بلند شد و راه افتاد…

گفتم:تو چی؟گفت:من؟

.....





نوع مطلب : داستان، 

ارسال شده در تاریخ : چهارشنبه 17 فروردین 1390 :: توسط : حمید

خواهر کوچکم از من پرسید:"پنج وارانه چه معنا دارد ؟!"

من به او خندیدم...

کمی آزرده و حیرت زده گفت:"روی دیوار و درختان دیدم"
...
باز هم خندیدم ...

گفت:"دیروز خودم دیدم پسر همسایه پنج وارونه به مریم میداد"

آ نقدر خنده برم داشت که طفلک ترسید...

بغلش کردم و بوسیدم و با خود گفتم :

 بعدها وقتی غم. سقف کوتاه دلت را خم کرد بی گمان می فهمی :

" پنج وارونه چه معنا دارد "




نوع مطلب : شعر و شاعری، 

ارسال شده در تاریخ : پنجشنبه 11 فروردین 1390 :: توسط : حمید

یه داستان عاشقانه هم واستون دارم كه حتما بخونید . اگه نخونید مطمئن باشید از دستش دادید





از لحظه‌ای که در یکی از اتاق‌های بیمارستان بستری شده بودم، زن و شوهری در تخت روبروی من مناقشه بی‌پایانی را ادامه می‌دادند. زن می‌خواست از بیمارستان مرخص شود و شوهرش می‌خواست او همان جا بماند.

از حرف‌های پرستارها متوجه شدم که زن یک تومور دارد و حالش بسیار وخیم است. در بین مناقشه این دو نفر کم کم با وضیعت زندگی آنها آشنا شدم. یک خانواده روستائی ساده بودند با دو بچه. دختری که سال گذشته وارد دانشگاه شده و یک پسر که در دبیرستان درس می‌خواند و تمام ثروتشان یک مزرعه کوچک، شش گوسفند و یک گاو است. در راهروی بیمارستان یک تلفن همگانی بود و هر شب مرد از این تلفن به خانه‌شان زنگ می‌زد....




نوع مطلب : داستان، 

ارسال شده در تاریخ : پنجشنبه 11 فروردین 1390 :: توسط : حمید

امروز بعد این وقتی كه نبودم میخوام یه داستان بذارم كه خیلی باحال و خنده داره .
من كه حسابی خندیدم . انشاالله روی لبای شما هم خنده بیاد .
فقط برداشت بد نداشته باشید




یه روز یه جوونی سرش رو می چسبونه به شیشه آرایشگاه و از آرایشگر می پرسه چقدر طول می کشه تا نوبت من بشه؟

آرایشگر یه نگاهی به مغازه اش می اندازه و جواب می ده : حدود 2 ساعت دیگه و جوون می ره.

چند روز بعد دوباره جوونه می آد و سرش رو می چسبونه به شیشه می گه و می پرسه چقدر طول می کشه تا نوبت من بشه؟

دوباره آرایشگر یه نگاهی به مغازه اش می اندازه و جواب می ده : حدود 3 ساعت دیگه و جوون بازم می ره.

دفعه بعد که جوونه میاد و این سوال رو می پرسه ، آرایشگره از یکی از دوستانش به نام Bill می خواد که بره دنبال طرف ببینه این آدم کجا می ره؟ ماجرا چیه که هر دفعه می پرسه کی نوبتش می شه اما می ره و دیگه نمی آد ؟!

Bill می ره و بعد از مدتی در حالی که از شدت خنده اشک تو چشاش جمع شده بود بر می گرده. آرایشگر ازش می پرسه : خوب چی شد؟ کجا رفت؟

Bill جواب می ده: رفت خونه تو !!!




نوع مطلب : چرند و پرند، 

ارسال شده در تاریخ : پنجشنبه 11 فروردین 1390 :: توسط : حمید

بازم سلام به دوستای گلم

چند وقتی نبودم می دونم دلتون واسم تنگ شده

دوباره برگشتم نگران نباشید

سلام ویژه هم دارم به سحر جان آبجی گلم



نوع مطلب :

ارسال شده در تاریخ : پنجشنبه 11 فروردین 1390 :: توسط : حمید
( کل صفحات : 3 )    1   2   3   
درباره وبلاگ
هر روز
شیطان لعنتی
خط های ذهن مرا
اشغال می كند
هی با شماره های غلط ، زنگ می زند،‏
آن وقت من اشتباه می كنم و او
با اشتباه های دلم حال می كند.
دیروز یك فرشته به من می گفت:
تو گوشی دل خود را بد گذاشتی
آن وقت ها كه خدا به تو می زد زنگ
آخر چرا جواب ندادی
چرا بر نداشتی؟!
یادش به خیر
آن روزها
مكالمه با خورشید
دفترچه های ذهن كوچك من را
سرشار خاطره می كرد
امروز پاره است
آن سیم ها
كه دلم را
تا آسمان مخابره می كرد.
×××
با من تماس بگیر ، خدایا
حتی هزار بار
وقتی كه نیستم
لطفا پیام خودت را
روی پیام گیر دلم بگذار

مدیر وبلاگ: حمید
منوی اصلی
موضوعات
آرشیو مطالب
مطالب اخیر
نویسندگان
پیوندها
آمار وبلاگ
جستجو