تبلیغات
نـــــوشتـه های مــــــــن - من و شما !!!!
 
نـــــوشتـه های مــــــــن
 
 
بازی آنلاین

امروز می خوام یكی از آخرین مطالبم رو تو سال 89 بگذارم .

اول از همه آرزوی خوشبختی و سعادت و سالی بهتر از همهی سالهایی كه پشت سر گذاشتید رو تو سال 90 واستون آرزو داشته باشم

یه تشكر هم بدهكارم كه تو این چند روزه كوتاه كه وبلاگ باز كردم این همه لطف داشتین كه فقط تو یك هفته اول ، مرز 1600 بازدید رو گذروندم

من بعد سال تحویل دارم میرم با دوستام سفر واسه همتون دعا می كنم تا شماها هم بتونید اینور روزای خوب رو با دوستاتون بگذرونید   مخصوصا واسه خانم ها

میخوام امروز خودم رو كامل معرفی كنم .

22 سال دارم و متولد 27 خرداد 68 هستم .
یه مسئله تو دنیا هست كه می گه توی دنیا دو دسته آدم هستش دسته اول اونایی كه متولد خرداد ماه هستند (خوشحالم كه عضو این دسته ام) و دسته دوم اونایی كه آرزو می كنند متولد خرداد باشن .


راستی یه سوال . من الان 22 سال دارم ولی مامانم 11 سال داره . اگه گفتین چطوری این اتفاق میافته ؟

دانشجوی ترم آخر نرم افزارم .
بدترین تصمیم عمرم همین بود كه درس خوندم همش به خاطر فشار خانواده بود .
آخه من قبل دانشگاه كار داشتم (برنامه نویسی می كردم) فوتبال بازی می كردم (داشتم قرارداد حرفه ای می بستم) و زندگی شیرینی با دوستام داشتم .

ولی الان هیچكدوم مثل قبل نیست . فقط بعضی وقتی برنامه نویسی می كنم . یعنی همه چیز رو از دست دادم

شغلم برنامه نویسی هستش .
پیشنهاد می كنم هیچوقت برنامه نویس نشید .

مجردم
در موردش حرف نزنیم بهتره

و اگه دوست داشتین هر چیز دیگه ای بدونین ازم بپرسین

بازم آرزوهای قشنگ قشنگ دارم واستون

شما هم اگه خواستین راجع به خودتون بگید . اگه دوست نداشتید همه بدونن ، می تونید نظر خصوصی بفرستید . منتظرم

پیوست یك :
دوست عزیزم آزاده یه چیزی پرسید كه یادم رفته بود بگم
من بچه كرج هستم
هفت سال از عمرم رو تو ماهشهر (جنوب نزدیك اهواز) زندگی كردم
الانم دانشجوی تبریزم و چندسالیه اینجام




نوع مطلب :

ارسال شده در تاریخ : پنجشنبه 26 اسفند 1389 :: توسط : حمید
درباره وبلاگ
هر روز
شیطان لعنتی
خط های ذهن مرا
اشغال می كند
هی با شماره های غلط ، زنگ می زند،‏
آن وقت من اشتباه می كنم و او
با اشتباه های دلم حال می كند.
دیروز یك فرشته به من می گفت:
تو گوشی دل خود را بد گذاشتی
آن وقت ها كه خدا به تو می زد زنگ
آخر چرا جواب ندادی
چرا بر نداشتی؟!
یادش به خیر
آن روزها
مكالمه با خورشید
دفترچه های ذهن كوچك من را
سرشار خاطره می كرد
امروز پاره است
آن سیم ها
كه دلم را
تا آسمان مخابره می كرد.
×××
با من تماس بگیر ، خدایا
حتی هزار بار
وقتی كه نیستم
لطفا پیام خودت را
روی پیام گیر دلم بگذار

مدیر وبلاگ: حمید
منوی اصلی
موضوعات
آرشیو مطالب
مطالب اخیر
نویسندگان
پیوندها
آمار وبلاگ
جستجو