تبلیغات
نـــــوشتـه های مــــــــن - پیرمرد و دخترش
 
نـــــوشتـه های مــــــــن
 
 
بازی آنلاین

دهقان پیر، با ناله می‌گفت: ارباب! آخر درد من یکی دو تا نیست

با وجود این همه بدبختی، نمی‌دانم دیگر خدا چرا با من لج کرده

و چشم تنها دخترم را«چپ» آفریده است؟! دخترم همه چیز را دو تا می‌بیند.

ارباب پرخاش کرد و گفت: بدبخت! چهل سال است نان مرا زهر مار می‌کنی!

مگر کور هستی، نمی‌بینی که چشم دختر من هم «چپ» است؟!

دهقان گفت: چرا ارباب می‌بینم … اما … چیزی که هست،

دختر شما همه‌ی این خوشبختی‌ها را «دوتا» می‌بیند

… ولی دختر من، این همه بدبختی را … !





نوع مطلب : داستان، 

ارسال شده در تاریخ : پنجشنبه 19 اسفند 1389 :: توسط : حمید
درباره وبلاگ
هر روز
شیطان لعنتی
خط های ذهن مرا
اشغال می كند
هی با شماره های غلط ، زنگ می زند،‏
آن وقت من اشتباه می كنم و او
با اشتباه های دلم حال می كند.
دیروز یك فرشته به من می گفت:
تو گوشی دل خود را بد گذاشتی
آن وقت ها كه خدا به تو می زد زنگ
آخر چرا جواب ندادی
چرا بر نداشتی؟!
یادش به خیر
آن روزها
مكالمه با خورشید
دفترچه های ذهن كوچك من را
سرشار خاطره می كرد
امروز پاره است
آن سیم ها
كه دلم را
تا آسمان مخابره می كرد.
×××
با من تماس بگیر ، خدایا
حتی هزار بار
وقتی كه نیستم
لطفا پیام خودت را
روی پیام گیر دلم بگذار

مدیر وبلاگ: حمید
منوی اصلی
موضوعات
آرشیو مطالب
مطالب اخیر
نویسندگان
پیوندها
آمار وبلاگ
جستجو